تبلیغات
من و مری - بهترین روز دنیا

شنبه 16 آبان 1394
نویسنده : ๏̯͡๏ من نظرات ()

♥ بهترین روز دنیا ♥


همه ما روزایه بد و خوب زیادی توو زندگیمون داشتیم. ولی بعضی وقتا یه اتفاقی خیلی یهویی که خودتم اصلا انتظارشو نداشتی رنگ و بویه دیگه ای به زندگی میده. بهترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم 2 سال پیش بود. اون روزا به تنها چیزی که فکر نمیکردم ازدواج بود. سرم توو کار خودم بود. صب می رفتم دانشگاه و می اومدم خونه تا شب وقتمو پای لپتاپم میگذرونم(سخت مشغول یادگیری برنامه نویسی و خوندن مقاله های مرتبط با رشتم و بازی هایه آنلاین بودم) که خیلی اتفاقی با زندگیم آشنا شدم. خیلی کنجکاو بودم بیشتر بشناسمش. اوایل که بهش پیام می دادم تا نیم ساعت دست و پام میلرزید و قلبم تند تند میزد. خیلی زود فهمیدم خیلی دلش پاکه و تقریبا همه معیارایی که واسه شریک زندگیم میخاستمو داره. هر روزی که میگذشت حسم بهش بیشتر میشد. یه طوری شده بود که اصلا نمیتونستم درس بخونم و هر لحظه بهش فکر میکردم. از طرفی فاصلمون خیلی زیاد بود(22 ساعت راه).تا اینکه در مورد همه چی حرف زدیم و این موضوع رو حل کردیم. بعد خونواده هامونو در جریان گذاشتیم. همونطور که انتظارشو داشتیم در جا مخالفت کردن. این ماجرا 2 سال طول کشید (با اینکه خیلی سخت بود ولی منتظر موندن برایه کسی که دوسش داری خیلی شیرینه) تا اینکه بلاخره خونوادمو راضی کردمو رفتیم خواستگاری. خداروشکر همه چی اونجا خوب پیش رفت. و ما برگشتیم. بعد 6 ماه کابوس وار انتظار جواب نهایی رو گرفتیم. همین االانشم باورمون نمیشه که چطور شد همه رو راضی کردیم. بعدش دیگه رفتیم خرید و البته من اینجا ی سری از خریدارو گرفتم زندگیمم ی سریشو اونجا گرفت. 7ام بعد نماز مغرب و عشا توی مسجد جامع عقد کردیم. باورتون نمیشه چقد حس خوبی داشتم. همه اون دوریا و سختیایی که کشیدیم داشت تموم میشد. اون شب محشر بود. روز بعدشم مراسم عقدمونو توو تالار گرفتیم. جایه همه دوستایه وبلاگیه گلمون خالی. ایشالا عروسی همتونو دعوت میکنیم.
نهم شهریورم اولین روز زندگیه مشترکمون بود. به معنایه واقعیه کلمه خوب بود. با خانومم رفتیم کارایه موندمونو انجام دادیم و (ادامه دارد ... )
خیلی دوست دارم زندگی مرسی که این همه مدت به پام موندی.
برایه همتون یه زندگیه پر از عشق رو آرزو میکنم. 

ماشین عقدمون