تبلیغات
من و مری - خاطرات دلتنگیه من.....

شنبه 30 آبان 1394
نویسنده : ☺مرضیه☺ نظرات ()

♥ خاطرات دلتنگیه من..... ♥


الان دقیقا ساعت 4.11دقیقه صبحه ازسرشب داشتم با آقام حرف میزدم دیگه عشقم خسته شد باز طبق معمول گوشی بدست خوابش برده هعععی بچه ها خیلی دلم برا شوهرم تنگ شده میخام زودتر کلاسم تموم شه برم پیشش دیگه واقعا طاقت ندارم خداامیدونه  من چقد امیرو دوس دارم الانم با گوشیم اومدم ی خورده  از دلتنگیام واسش بنویسم ایشالامیخام آخر آذر تا اتمام فرجه هام ودوروز مونده ب شروع امتحانا برم پیش عشقم اون ک؛مرخصی نداره ونمیتونه بیاد پیشم امشب ی دوستی راجع ب مشکلش سوال پرسید و گف چیکار کردین ک بهم رسیدین منو امیر عشقمون واقعا پاک بود بدون هیچ انتظاری از هم کیلومتر ها رو با دلتنگی ک داشتیم کنار گذاشتیمو فقط تلاش واسه رسیدن بهم کردیم بدون هیچ چشم داشتی ب بقیه موردا با دل جون فقط ب آقام فکر میکردمو ازخدا خاستمش چون بدون شوهرم وااقعا نمیتونم زندگی کنم منم قبل ازدواجمون وبای مختلفی میرفتم ک بهم رسیده بودنو خوش حال بودن حقیقتش خیلی غبطه میخوردم ب حالشون و دعا برای خودمو امیرم در عین ناامیدی تموم!واقعا عجیب بود رسیدنمون  بهم خودمون هنوزم و نزدیکای س ماهه گذشته هنوزباورمون نمیشه خدایا خیلی خوش حالیم این خوشیو ازمون نگیر خب دیگه من مث اینکه با این درد دل طولانییییی ی کوچولو آروم شدم از خدا همیشه سلامتی شوهرموووو میخام چون بدون عشقم میمیرم برای همتون آرزوی موفقیت داررررم شب وروزتون  خووووش